اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره میشوی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش میچشاند ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر با پیام غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد میشوی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر زیبایی رنگهای گل کوچکی را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر آرامش بعد از طوفان دریا را دیده باشی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر با سختی ها روبرو میشوی و میجنگی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر لبخند کودکی ، قلبت را شاد میکند ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری !
اگر خوبیهای دیگران را میبینی ، بدان که هنوز امیدواری !
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 0:45 موضوع | لينک ثابت

گفتی از عشقم حذر کن چه بدکردم نکردم
یادمو از سر بدر کن چه بد کردم نکردم
روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم
توی اینه دیروز کاشکی فردا رو می دیدم
باتو عشق امد و گم شد هر چی بود زیر و زبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد
عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم
ای تو عشق اخرینم رفتی و دردو شناختم
با تو من عشق و شناختم با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ایس نیست اگه باختم به تو باختم
هرکسی پس از تو امد خلوت منوبهم زد
تو رو باز به یاد اورد اگه از عاطفه دم زد
هرکسی پس از تو امد خلوت منوبهم زد
سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد
روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم
توی اینه دیروز کاشکی فردا رو می دیدم
باتو عشق امد و گم شد هر چی بود زیر و زبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد....
![]()
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 21:10 موضوع | لينک ثابت
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از بین رفته است
فرصت برای حرف زدن زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی.....
انگار این سالها که می گذرد
چندان که لازم است دیوانه نیستم
احساس می کنم
که پس از مرگ
عاقبت
روزی دیوانه میشوم
این روزها خیلی دلم برای گریه تنگ است...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم...
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 0:55 موضوع | لينک ثابت
تموم زندگیم بودی مترسک خجالتی
نمی دونستم اون روزا حقیر و بی لیاقتی
اما دیگه نمی خوامت ،دروغگوی نامهربون
با دیدنت تیر میکشه ،سرم تا مغز استخون
برو دیگه صدام نکن ،پرنده قشنگ من
حق نداری که چاره شی برای قلب تنگ من
من دیگه طاقت ندارم بازم ببینمت تورو
مثل مسافر اومدی ،مثل مسافرم برو
منو دیگه میخوای چیکار؟؟؟
میخوای که بازیچم کنی؟؟؟
بازم فریبم بدی و یواشکی ولم کنی؟؟
یا نه میخوای یادم بره چیکارا کردی با دلم؟؟؟
سر به سرم نذار که من ،دیونه نیستم،عاقلم
من که بهت گفته بودم فصل خزونت میرسه
تو جاده هوس کسی به مقصدش نمیرسه
دیگه گذشتم از دلم کجای کاری بی وفا
من دیگه دوستت ندارم،مترسک پرادعا....

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 14:48 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آدمک آخر دنیاست بخند" آدمک مرگ همین جاست بخند.دست خطی که ترا عاشق کرد"شوخِِی کاغذی ماست بخند.آدمک خر نشوی گریه کنی"کل دنیا سراب است بخند.آن خدایی که بزرگش خواندی"بخدا مثل تو تنهاست بخند.....
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
POWERED BY